درد آنجاست که ندانی، و اشتباه کنی، اشتباهی که زندگیت را از آسمان به زمین بیندازد.
درد آنجاست که نخواهی چیزی را از دست بدهی، اما جلوی چشمانت دارد می رود، و از تو هیچ کاری، ساخته نیست…
درد آنجاست که با وجود همه ی غرورت ، زانو زده باشی، اما باز هم بخشیده نشوی…
درد آنجاست که کارت به جایی برسد از شب متنفر شوی…
درد آنجاست که بالشتت شب ها خیس باشد…
درد آنجاست که هیچ کس نیست، که هیچ کس نیست بگوید بگذار اشکهایت را پاک کنم…
درد آنجاست که سقف اتاقت جای چشمانی را که باید به آن ها خیره شوی، بگیرد.
درد آنجاست که افتاده ای و هیچ کس نیست بگوید “بلند شو مرد”.
درد آنجاست که قلبت دو روز تمام تیر بکشد، و تو خوش حال باشی از اینکه به زودی خواهد ایستاد…
درد آنجاست که آرزویی داشته ای که می توانست برآورده شود، اما نشد…
درد آنجاست که…
درد آنجاست که دیگر نتوانی بنویسی درد کجاست…
درد درون من است. درون دستان فقیرم. درون چشمان محرومم. درون پاهای خسته ام. درون روح خاموشم…