خورشید اگر گرم تماشای تو نیست
دلگیر مشو ز پشت کـوه آمده است
فکر می کردم اینجا از این به بعد برام یجایی که حرف های دلم را خواهم نوشت اما نمی دانم چرا اینقدر بی حوصله شده ام حال و حوصله نوشتن را ندارم اما تمام تلاشم را می کنم که از این به بعد بنویسم
خورشید اگر گرم تماشای تو نیست
دلگیر مشو ز پشت کـوه آمده است
فکر می کردم اینجا از این به بعد برام یجایی که حرف های دلم را خواهم نوشت اما نمی دانم چرا اینقدر بی حوصله شده ام حال و حوصله نوشتن را ندارم اما تمام تلاشم را می کنم که از این به بعد بنویسم
دیدگاهها خاموش
وای که چقدر خیستم
ابن چند وقت از زمانی که رفتم سر کار همش بیرونم زودتر از ساعت ۹ دیگه نیومدم خونه فقط ۱-۲ بار اون هم اتفاقی ساعت ۷ رسیدم .
سر بد دوراهی قرار گرفتم نمی دونم کدوم کارو انجام بدم می خوام برم بشینم درسم رو بخونم کارشناسی یه جای خوب در بیام نمی دونم کار ارشاد رو ادامه بدم یا کار جوملا را خیلی دوست دارم روی یک سیستم مدیریت محتوای دیگه رو ادامه بدم. دلم می خواد با یکی بشینم صحبت کنم یکی که فقط حرف هامو بشنوه.
دیدگاهها خاموش
یکی از ارزوهام اینه که بتونم یک شرکت خیلی خوب و ایده ال داشته باشم اما خوب لازمش اینه که خودم اول از همه جایی کار کنم که تقریبا به اون ایده ال هام نزدیک باشه.
شرکت گسترش فضای مجازی نوید ایرانیان ی همان جوملا که به تازگی در ان مشغول به کار شدم خوب تخصص اصلیشون مربوط به وب هست واقعا برام جالب هست که یه شخص می اید یک شرکت تاسیس می کنه بدون هیچ هدفی بدون هیچ برنامه ریزی احساس می کنم هیچ هدفی هیچ برنامه ای انگار در این شرکت وجود ندارد انگاری علی اللهی دارن کار می کنند چشم به امید دارند فقط اما خوب چند پروژه ای که بزرگی که تونستند درست کنند مثل بانک سرمایه و ساجد , …باعث شده که کمی بهشون اعتماد کنند. خوب شرکت خوبی هست اما کار کنانش هیچ انگیزه ای برای فعالیت ندارند این خیلی عذابم می داد در این دو روزی که رفتم کار کردم حس می کنم سطح اطلاعات من در مورد جوملا خیلی بالاتر از همه اون افراد هست. امید وارم احساس هایی که در مورد این شرکت دارم غلط باشه.
دیدگاهها خاموش
هفته قبل هفته خیلی سختی بود برام چونکه از اصفهان که برگشتم شب ساعت ۱ بود رسیدم ساعت ۵ روز سشنبه باید بلند می شدم برم به سمت دانشگاه شریف برای رفتن به روستای مصر خوب تقریبا خیلی راحت رسیدم به دم در دانشگاه اولین نفری بودم که رسیدم ساعت ۷ بود تفریبا چند مین بعد یواش یواش بچه ها می اومدند.
خوب خیلی خسته بودم رفتن به اصفهان و اون بدون خوابیدن . اصفهان که می خواستم برم چون جلوی اتوبوس بودم اصلا خوابم نمی برد راننده خواب بود هرچند لحظه یه بار بلند می شد یه چک می زد توی گوشش تا خوابش نبره واقعا ترسیده بودم از این که تصادف کنیم چون بعضی مواقع واقعا انحراف های بدی می داشت راننده طوری که با صدای رفتن روی خط مرزی جاده هم بیدار نمی شد واقعا مونده بودم چه کار باید بکنم.
خوب رفتیم به کویر واقعا خیلی خوش گذشت . اما به کجور نوشهری که با بچه های نهال ۲ سال پیش رفتم نمی رسید ولی باز خیلی حال داد.
از فردا می رم سره کار کمی دلهره دارم . بالاخره این وبلاگ نوشتن ها و کار با جوملا جواب داد یکی هم من رو بالاخره کشف کرد :دی
در اولین فرصتی که بتونم عکس های مصر رو بگیرم حتما اینجا اپلود می کنم
حال عجیبی دارم دلهره ای در وجودم هست که نگو و نپرس
خیلی حال کردم از محیط کارم بنظرم خیلی خوب می رسه امید وارم فقط یه تصور نباشه.
دیدگاهها خاموش