اشعار

ببین حال شب و روزم و این غصه جانسوز

باز از سینه دلم – با دل خون-پای برهنه زده بیرون-به گمانم شده مجنون

به کجا میبردم این که چنین بال کشیده است و پریده است و رهیده است

چه جانکاه – کشید از دل خون آه –

دلم سوخت برای دلم و تا که نشستم به بر حرف دل خویش

شنیدم که به لب ندبه کنان – مویه کنان – موی کنان

آه کشان – از دل و جان – گفت :سوال از چه ؟

ببین حال شب و روزم و این غصه جانسوز

که یاران و رفیقان همه گشتند مسافر- همه زائر- همه حاجی-همه مُحرم

و گمانم که هم الان همگی گرم طوافند

به دور حرم قبله عالم -همان عشق معظم -همان روح مکرم

خداوند غم و اشک محرم- و من غم زده اینجا- تک و تنها

باز هم با دل خون گفت: دل من تو کجا دیده دو چشمت

که در این ظلمت گمراهی و این عصر سیاهی

که کسی خرج کسی شعله کبریت نکرده است

دو خورشید طلائی -که دو تا پرچم سرخ است نمادش

به مدار هم و با هم بدرخشند و بتابند و نخوابند شب و روز

دل گمشدگان را چو بیابند

چه بزمیست در این سفره

که یک سوی بود جنت الارباب و بود سوی دگر جنت العباس

و در آن بین چه بین الحرمینی است

که با شور حسینی همه سینه زنان -گریه کنان- ناله زنان

شور بگیرند برای پسر حضرت زهرا

عرب خالقی

دیدگاه‌ها خاموش